![]() |
![]() |
|
| ادبی و اجتماعي ... |
|
با عرض تبریک عید غدیر.ِتقدیم بر عاشقان راه ومکتب آن راد مردی که بر دشمن خویش نیز جفا روا نمی داشت
علی (ع) تاآفیرينــــش را قلم، در دفـتر دادار رفت دوم علی را ،اولش، بر احمد مخــتار، رفت هر جا که احمد شد جلی، آنجا علی شد منجلی تکرار احمد بود علـی، حتماً چـنان تکرار رفت نور علی از مصـطفی یا مصــطفی از مرتصی گفت ِنبی بود این سخـن،در خلـقتِ انوار،رفت آن دم که درد زایمان بر مادرش گـردید عیان حق کعبه را شد رهنمون در بست و از دیواررفت در کعبه از مادر بزاد ، پس قبـله شد، پیر مراد در مسجد اندر سجّده سر،سردادوآن سرداررفت گر قدر را مقدار بو دبا فرق تو آن شب شکست بی تو یقین دارم عـلی ، قدر از سر مقدار رفت بر قاتلت در خانه ات جا داده مهمان کرده ای هر گز نبـیند مجرمی، با او چو این رفتـار رفت تک مادر گیتی تورا بر زاد ه باجود وسخــا خود بی غذا ماندی غذا، در خانه ی نا دار رفت کو بی غذا افـطار کرد در عـالم اسلام کو ؟ با بخشش و احسان سه شب روزه بدین افطار رفت در حیرت است عالم همه از نیکی واحسان تو اندر رکوع انگـشترت از نیکـییِ کـردار رفت من از کدامین فعل تو آرم سخن یا مرتضـی چون باده ی عشق از می ات لبریز شد سر شار رفت ای قائد قاموس قسـط ،قابل تویی در قارعه این قاعــــده تنها تو را از قانون پرگار رفت آن شب که در جای نبی با نقد جان بر آمدی این هجرت ِ جان ِتو هم، با لا تر از ایثـــار رفت از درد هجر یار خود ، شب سُرمه از چشمت زدود آن سُر مه اندر غار ثور بر دیده ی آن یـار رفت جان بر نبی کردی سپر ، بر جان خریدی هر خطر در بدر و خندق یا اُحُد هی حیــدر کرّار رفت چیست ای علی نیروی تو، این قدرت بازوی تو کس نیست رویا روی تو، گر دست در پیکار رفت دست کرم شمشیر زن ؟ پر عا طفه خیبر شکن ؟! ضد و نقیض ، خاکم دهن ،عقل از سر هوشیار رفت در رزمگه سردار شیر ،در دیر اُستاد است وپیر برمومنان باشد امیر ، هر جا از او گفـتـار رفت ای خسروِخوبان عـلـی مه در جبینت منجلی تا صحبت از حسن تو شد یوسف از این بازار رفت در تابستان 1383به مناسبت میلاد با سعادت مولاامیر المومنین (ع) در انجمن شعر(شهریار ِشوط ) سروده شد انشااله تعالی در محضرآن حضرت قبو ل افتد .استان بو س خاک در اهلبیت عصمت طهارت نبی مکرم (ص):; رضا دولتخواه: دبیر انجمن شعر وادب شهریار شوط. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 20:49 توسط رك |
|
|
‹‹ هنوز ›› ازفـرا قت نـازنينا ديده گريـــانم هنــوز بي تو يعني دردل شب شمع سوزانم هنوز التهاب دوريت آتش به جانم كــرده است بر مـن بيمــار سرنه تا سرجــانم هنــوز گر كشم سر در نقاب خاك تيره نيك دان خــاك را آزرده سازد درد هجرانم هنــوز يا چو بذري ناتوان در زير خاك افتاده من در تمنــاي بهــاران سر گريبانم هنـــوز بر من مسكين ببار اي ابر رحمت قطره اي چون كوير تشنه اي در شوق بارانم هـنوز همچو گرد پاي ياري مانده از دلــدار دور در افق با رنگ خون آغشته دامانم هنــوز بر من گم گشته رحمي اي تو خورشيد بقاء بـي وجــود آفتــابت ره نمي دانــم هنوز كس هم آوردي ندارد با تو در تسخيـر دل دست تو افتاده بي دل كشور جانم هنـــوز دم غنيمت دان حبيبم سر بگو تا بر نهـــم من زعشقت مست يا با سر به فرمانم هنـوز جزء رضاي تو نمي جويد دلم ديگر ‹‹ رضا ›› اين نهــادم در جهــان اندر پي آنــم هنـوز رضا دولتخواه 1/6/86
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:47 توسط رك |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:16 توسط رك |
|
|
‹‹ مي جويم ›› مــژده وصل تــرا از سرو جان مي جويم ليك آنرا كه تو خواهي من همان مي جويم همچو مرغي به سيه خال لبت رغبت جـان هــر كه را گنج لبش خال من آن مي جويم بـي تو پژمرده تريـن بوته ي صحـراي عطش خـم شده در بُن خـود آب روان مي جويم گفته بــودي كه زحالم خبري مي جـويي در پــي آن خبرهر روز - زمــان مي جويم شُهــرت دلبـر من گشته ز افــاق بــرون مــن ديـــوانه چرا نام و نشان مي جـويم عهــد كـردم كه لبــم بالبش افــطار كند بــر سربرج هــلال رمضــان مي جــويم خــط سبز لب او بــرگ اميــدست مــرا كه ز ســرماي زمستـانش امان مي جـويم گـريه در خلوت دل كردم و خـاموش شدم تا نــگويند كه من آه و فغــان مي جويم تــرسم اين راز برون افتـد و رسوا بشـوم زيـن سبب با دل خونين نگران مي جويم گـر به وصلش نرسم كي بشود عقل ‹‹ رضا ›› عشق گفت : رو كه مرا هست توان مي جويم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 2:59 توسط رك |
|
|
« قصه عشق » عجب از قصه ي عشقي كه تو تقدير زدي صـد چو من خفته سر كوي به تدبير زدي نازم آن تيغه ي ابروي پر از فتنه ي تـــو همه سرها تو به يك تيغه ي شمشير زدي كس غـزال دل ما را نگرفتش به كمنــد شست و بازوي تو نازم كه به يك تير زدي ايمن از آفت جان نيست بلند پـــروازان ساعد صاعقه شاهين تو به نخجيــر زدي كي ز گلـــزار وجود تو گلي بتوان چــيد بــاغبان را تــو اگر تهمت تقصيــر زدي با همه تندي و تيزي تو به من شـيّريني تـــوبه فلفل نمك و قند به اكسيـــر زدي ترك چون تو صنمي امر محال است مرا تو بــه حق ديدي و اين نسبت تكفير زدي شهر عشق تو پُر از خام جــواناني بود ز چه نسبت تو « رضا » بر چو من پير زدي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 2:22 توسط رك |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بنام حق
با یاد خدایم از بعد سلام این خانه بنا نهادم از جنس کلام پی از بتن عقل در آن ریخته ام با آرماتور تفکر آمیخته ام دیوار در آن ساختم از جنس بلور پیوسته کند نور بدین خانه عبور دیوار در این خانه نه از خشت وگل است آجر که – نه بینی – همه از خون دل است آبش بود از زمزم دو دیده ی نم فرشش همه گل های گل باغ ارم قندیل وچراغش دل هر سوخته ای هر دل شده چون مشعل افروخته ای ×× ×× در خانه کنون منتظر روی توام گل رخ تو بیا منتظر بوی توام بازآیی در این خانه که از آن تواست تحلیل نما خانه خود- وقتِ نشست در رهن کسی نیست یقین خانه ی ما هست مُستاجرش این دل دیوانه ی ما همسایه نرنجیده زهمسایگییم بیگانه نه بیگانه ز بیگانگییم این خانه ی اهل هنر واهل دل است مهمان نرود هیچ از این خانه شکست هر کس که دمی آمده در خانه ی ما اوجان من است و جمله جانانه ی ما آنی که یکی گرد از این خانه زداید از پنجره ی بسته ی من راه گشاید من بنده ی وی گردم صد دل بسپارم جزء مهر ووفا-دسته ی گُل هدیه ندارم 22" 8"86 |
| پیوندهای روزانه |
|
دنیای نا محدود سوگلی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
قلم ياز برگ سبز(ياشيل ياپراق) به حقیقت بنویس آوای ماکو قلم ما مهاجر /منصرف |
|
RSS
|